وعدالله الصابرین المخرج ممایکرهون والرزق من حیث لا یحتسبون جعلنا الله ایاکم من الذین لا خوف علیهم ولا هم یحزنون
کاش میدانستی بعد از آن دعوت زیبا، به ملاقات خودت من چه حالی بودم خبر دعوت دیدار، چو از راه رسید
پلک دل، باز پریدمن سراسیمه، به دل بانگ زدم آفرین قلب صبور، زود برخیز عزیز جامه ی تنگ درآر و سراپا به سپیدی تو درآ
و به چشمم گفتم:باورت می شود ای چشم ِ به ره مانده ی خیس
که پس از این همه مدت،ز تو دعوت شده است؟چشم خندید و به اشک گفت، بروبعد از این دعوت زیبا به ملاقات نگاه با تو ام کاری نیست
و به دستان رهایم گفتم: کف بر هم بزنیدهر چه غم بود گذشت دیگر اندیشه لرزش به خودت راه مده وقت آن است که آن دست محبت، ز تو یادی بکند
خاطرم را گفتم:زودتر راه بیفت هر چه باشد، بلد راه تویی ما که یک عمر بدین خانه نشستیم , تو تنها رفتی
بغض در راه گلو گفت:مرحمت کم نشودگویا با من ِ بنشسته، دگر کاری نیست جای ماندن چون دگر نیست،از این جا بروم...پنجه از مو بدر آورده، بدان شانه زدم
و به لبها گفتم:
خنده ات را بردار،دست در دست تبسم بگذارو نبینم دیگر، که تو ورچیده و خاموش به کنجی باشی!!!
سینه فریاد کشید:من نشان خواهم دادقاب نامش را، در طاقچه ام و هوای خوش یادش را، در حافظه ام
مژده دادم به نگاهم، گفتم:نذر دیدار قبول افتاده است و مبارک باشدوصلت پاک تو با برق نگاه محبوب
و تپش های دلم را گفتم:اندکی آهسته، آبرویم را نبری پایکوبی، ز چه برپا کردی؟پای بر سینه چنان طبل، نکوب
نفسم را گفتم:جان من تو دگر بند نیااشک شوقی آمدتاری جام دو چشمم بگرفت
و به پلکم فرمود: همچو دستمال حریر،بنشان برق نگاه پای در راه شدم
من به تو می گفتم:او مرا خواهد خواند،و مرا خواهد دید
سر به آرامی گفت:خوب چه می دانستم من گمان می کردم، دیدنش ممکن نیست و نمی دانستم بین تو با دل او،حرف صد پیوند است من گمان می کردم...
سینه فریاد کشید:خوب، فراموش کنیدهر چه بوده است، گذشت حرف از غصه و من گفتم و اندیشه، بس است به ملاقات بیندیش و نشاط
آفرین پای عزیز، قدمت را قربان تندتر راه برو طاقتم طاق شده است چشم برقی می زاشک بر گونه نوازش می کردلب به لبخند، تبسم می کردمرغ قلبم با شوق سر به دیوار قفس می کوبیدتاب ماندن به قفس، هیچ نداشت دست بر هم میخوردنفس از شوق، دم سینه، تعارف می کردسینه بر طبل خودش می کوبید
عقل، شرمنده به آرامی می گفت:راه را گم نکنیم!!!
خاطرم، خنده به لب گفت:نترس،نگران هیچ مباش سفر منزل دوست،کار هر روز من است چشم بر هم بگذار،دل تو را خواهد برد
سر به پا گفت:کمی آهسته بگذارید که من هم برسم
دل به سر گفت :بشتاب ؛ تو هنوزم عقبی؟
فکر فریاد کشید:دست خالی که بد است،کاشکی ...
سینه خندید و بگفت: دست خالی ز چه روی؟این همه هدیه،کجا چیزی نیست؟
چشم را، گریه شوق قلب را، عشق بزرگ سینه، یک سینه سخن
روح را، شوق وصال لب، پر از ذکر حبیب خاطر، آکنده یاد
دل به مغزم می گفت:من نگفتم به تو آخر،که سحر خواهد شد؟!هی تو اندیشیدی، که چه باید بکنی
کاشکی خاطر محبوب، قبولش افتدشوق دیدار نباتی آورد،
کام جانم شیرین پای تا سر همه اندیشه وصل .......
وه چه رویای قشنگی دیدم خواب، ای موهبت خالق پاک
خواب را دریابم که در آن، می توان با تو نشست
می توان، با تو سخن گفت و شنیدخواب، دنیای توانایی هاست
خواب، سهم من از تو و دیدار شماست خواب، دنیای فراموشی هاست
خواب را دریابم که تو در خواب مرا خواهی خواست
که تو در خواب مرا خواهی خواند
و تو در خواب، به من خواهی گفت:تو به دیدار من آه...کاش می دانستی بعد از این دعوت زیبا به ملاقات خودت
من چه حالی دارم پلک دل باز پرید خواب را دریابم
من به میهمانی دیدار تو، می اندیشم...
ما را در سایت "محبّت میراث بی پایان زندگی" دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 141